هست و نیست

هست و نيست

 

چيزی که هست ، نيست.

چيزی که هست ، نيست

غيراز حضور گرم تو در آسمان عشق

غيراز عبور نرم تو از بی کران جان

غيراز خطور مبهم تو  بر مدار دل

ای مبهم خطور

ای نرمی عبور

ای گرمی حضور

شايد عبور کرده ای

شايد عبور کرده ای از بی کران جان

کاين سان  

تمام هستی من

داغ گشته است

شايد خطور کرده ای......

 

 

 

 

چرا تو مثل هیچ کس نجیبی

به رنگ سرخ شرمگین سیبی

چرا تو مثل عشق مثل معشوق

چرا ! چرا! مرا نمی فریبی !؟

فريب

 

خنده می زند ز دور

 

يک نگاه پر فريب

 

يک نگاه آشنا

 

روی شاخه های سيب

 

اضطراب چيدنش

 

چنگ ميزند به دل

 

دست می شود دراز

 

باز می خورد فريب .

 

اعتراف

اعتراف

 

در تمام طول راه

راه پر گياه

فکر می کنيم

کيستيم !؟

چيستيم !؟

چون که ره تمام

می شود

وين چموش تند خو

نيز رام می شود

ناگزير

اعتراف می کنيم

نبوده ايم و

نيستيم .

 

مزارع ما

گل اشك از نگاه مي رويد

به تماشاي آه مي رويد

ناله مي جوشد از زمين و زمان

رود هاي سياه مي رويد

تا سرابي برويد از دل خاك

ابر هاي تباه مي رويد

در شب تيره ، تيره بختي را

چاه در كوره راه مي رويد

روزگاري است در مزارع ما

علف هرز و كاه مي رويد

هر كجا بنگريم مي بينيم

بوته هاي گناه مي رويد

 

تا

 

تا تو را ديدم

آب را

آينه را

فهميدم

مرگ را

خنديدم

گلی از باغچه ی سبز محبّت

چيدم

به خودم

قاصدک عالم تنهايي خود

مژدگانی دادم

ودر آن لحظه

در آن لحظه ي ناب

آسمان را

 به تماشای تو

دعوت کردم

به تماشای تو ای…

گمشده ی تاريخی .

خنده دار

خنده دار

 

خنده دار است

...و ما مجبوريم

که بياييم و بمانيم و دمی خوش باشيم

حاصل هستی ما

ويرانی است

آمدن

ماندن

رفتن

همه سر گردانی است

 

باورت نيست

ولی بيماريم

از غم رفتن از اين جا

همگی تب داريم

«ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند »

شاخه ها پر بارند

ليک

ما بی کاريم

سبد خالی بی مصرف زيبايي را

می مانيم

که در آن

جز _ من _ نيست

جز _ من دشمن _

نيست

 

خنده دار است بگوييم

که ما می دانيم

واقعيت گاهی

تلخ

     تلخ

          تلخ است .

آرزو

 

می وزد در دلم سايه ای سرنگون

می زند سر به ساحل کنون موج خون

می دود آشنا در خيالم رها

خاطرات غم واژگون ، واژگون

می زند بر دلم ، می خزد در گلم

می زدايد ز دل رنگ و زنگ سکون

خسته ام ، خسته از خواب و آسودگی

آرزو می کنم جرعه ای از جنون

فانوس

فانوس

 

 

عشق در چشمان او محسوس بود

در شبان تيره چون فانوس بود

 

روز و شب دنبال غم ها می دويد

گوييا با درد و غم مأنوس بود

 

هم« طبيب جمله علت های ما»

هم« دوای نخوت و ناموس»بود

 

مهربانی های بی پايان او

ژرف تر از عمق اقيانوس بود

 

آسمان آرزوهای مرا

در شبان تيره چون فانوس بود

از خدا تا...

 

ناگهان در دلم لانه كرد عشق

شمع را نيز پروانه كرد عشق

 

لذتي بيكران زد به جانم

سوخت هم واژه ها، هم زبانم

 

شعر بي واژه اي در دلم ريخت

شور جانانه اي را برانگيخت

 

ناگهان عشق را سر كشيدم

از خدا تا خدا پر كشيدم

 

از خدا تا خدا جاي خالي

نقطه چين، نقطه چين در توالي

 

از خدا تا خدا نور و ظلمت

در تقلاي تبيين خلقت

 

از خدا تا خدا بهت و حيرت

كهكشان كهكشان بي نهايت...

مانندمجنون

 

 

دل تنگم امشب دل تنگ و تنها

مانند مجنون دل تنگ ليلا

در جست و جويش آواره گشتم

ساحل به ساحل دريا به دريا

غم می تراود از شعرهايم

پيدا و پنهان پنهان و پيدا

تا چند گويم شرح فراقش

پايان ندارد اين شام يلدا ؟

دل خستگی ها از حد گذشته است

بهر دل ما برخيز يارا !

بال و پر ما را خشک کردند

باشد برای روز مبادا

ای کاش می شد پر مي گشودم

تاکوی آن ماه تا بی کران ها

وقتی که...

 

وقتی که می آمد

وقتی که می آمد صدای ساده اش از دور

وقتی  که می آمد به دنبال صدايش

نور

وقتی که می آمد:

من از ته دل عشق را

آواز می دادم

وين وسعت بی انتها را

مژدگانی من

بر مرغ های عاشق پرواز

می دادم

پر باز می کردم

پرواز می کردم

 

امروز

وقتی که می آيد

وقتی که می آيد خيال خاليش

هر روز

وقتی که می خندد

به بال خسته ام

افسوس !

دل می تپد

دستان احساسم

نا گاه

جان کاه

می لرزد

بار دگر آيينه می لرزد

بار دگر آيينه ...

اولین فردا

اولين فردا

 

آخرين بار

که ما  خنديديم

 اولين فردا بود

زندگی

 زيبا بود

بودها 

 پيدا بود

 اولين

 فردا بود

 

 هرچه در هر جا بود

 هر که در هر جا بود

 رنگ بی رنگی داشت

 دست در ياری داشت

 عشق شيرينی داشت

 آسمان می باريد

 آدمی می خنديد

 دست ها

 زير باران

 همگی

 پر ز تشکر بودند

 ميل بودن

 همه جا ، جاری بود

 مهرگان بود

 محبّت

 مرضی ساری بود

 قلب ها

« آينه در آينه بودند »

 جهان بينا بود

 

 اولين فردا بود

 بهترين رؤيا بود

بغض

 

شب بود و بغضي درگلويم جار می زد

در دل سکوتش آرزو را دار می زد

در وسعت پنهان دل طوفانی از هجر

امواج خون بر زورق دلدار می زد

تنهايي محضی درآن تاريکی ژرف

آتش به دل چون حمله ی تاتار می زد

دور از نگاه سايه هاي بی ترحّم

پروانه ای خود را به شطّ نار می زد

در دور دست انتظار فصل پنجم

مرغی خودش را بر در و ديوار می زد

چیستی؟

 

چيستی ؟

که من

به بوی تو

جوانه می زنم .

روز و شب

به ياد تو

حرف های

عاشقانه می زنم .

 

کيستی ؟

که مثل نيستی

تمام هستيم

به سوی تو

روانه می شود

لحظه های

ساده ی محقرم

به جست و جوی تو

بی کرانه می شود .

 

آه

ای بهانه ی بزرگ !

بار ها

چون نسيم

از کنار من

گذشته ای

تو را

نديده ام

ولی

بارها و بارها

دست خويش را

ترنج عشق سنج خويش را

بريده ام .

مرداد  78

کلام اشک

 

می سرايمت با کلام اشک

با سرود وصل،باسلام اشک

در تمام اين روزهای سرد

خوانده ام تو را باتمام اشک

ای نگفتنی ، ای نهفتنی

جلوه می کنی  گه به فام اشک

مظهر غمی ،گنگ و مبهمی

می شناسمت هم به نام اشک

دور می شوم از تو ای حيات

با طواف بيت الحرام اشک

عشق ناگزير خوب می بری

آبروی من با کلام اشک

                 

 

شعر تازه

شعر تازه

 

باز نصف شب شد و خواب از سرم پريد

قطره ای زجنس شعر روی گونه ام چکيد

باز هم پرنده ی خاطر مشوشم

سوی آسمان دور دست بی کران پريد

لحظه ای فقط ، فقط درميان هست و نيست

از فضای پر هياهوی زندگی رهيد

درکنار جوی آب ، روی شاخه سار بيد

فارغ و رها ز غم ، شعر تازه ای کشيد

شعری از شعور و شور ، شعری از سرور و نور

شعری از هميشه دور ، با رديفی از اميد

ناگهان هوا شکست ، باد هرزه ای وزيد

دست تيره ای رسيد ، شعر تازه را دريد

شک

نمی دانم

نمی دانم

تاریک هستم

یا روشن

از تاریکی به روشنایی می نگرم

یا این که

از روشنایی به تاریکی ...

چگونه ! ؟

 

سر می کنم در غار غم تنها چگونه ؟

سر می دهم آواز غم يارا چگونه ! ؟

پيوسته می کاهم چو شمعی عا شقانه

هرگز نمی پرسی چرا ؟تنها ! چگونه ؟

گفتی که طوفانی کنم دريای دل را

در عالم بی ساحل دل ها چگونه ؟

گفتی که عشق از ابتدا درد است و حرمان

صبر است عشق و عاشقی ، امّا چگونه ؟

پيوسته می خواند مرا ، پيوسته اين هيچ

امّا نمی دانم کجا ! حتا چگونه ؟

                           

 

مرا بخوان !

 

صدا نمی کنی چرا ؟

صدا نمی کنی مرا ؟

دلم گرفته

زين قفس

دلم گرفته

مهربان !

مرا بخوان !

مرا بخوان !

به نام سرخ عاشقان

به نام بی کران دوست

به نام اين

به نام آن

به نام واضح و عيان

مرا بخوان !

مرا بخوان !

تو ، ای شب نگاه من

دليل کوره راه من

به نام های بی شمار خود

مرا ببر کنار خود

مرا ببر به آسمان .

         

چار راه

چار راه

 

هان !

ای يگانه ی بی همتا

ای روشنايي شيدايي

بشنو

صدای ساده ی قلبم را

زاين تنگنای عصر شکيبايي

زاين گود جای

                  ساکت بی پژواک

زاين ناله های

                 سر زده از افلاک

زاين هم رهان

                  سست تر از خاشاک

عمريست

که دل خسته و دل گيرم

هر لحظه

 در دل خود

تنها

می ميرم و مي ميرم .

 

باور نمی کنی

تو

  ولی

      حتا

          من

              از جواب سرد تو

              سر مستم

              در پشت

              چار راه نگاه تو

              هان ای هميشه ی رؤيايی !

              در انتظار سبز شدن

              هستم .

بارش باران

بارش باران

 

غم ز شکر خند تو پايان گرفت

دل متلاطم شدو طوفان گرفت

بغض گلو گير به ناگه شکست

برق زد و بارش باران گرفت

سيل سرشک از رخ گل گون روان

گشت و ره چاک گريبان گرفت

صبح شد و عشق ز هر سو بتافت

دشت عدم ناک دلم جان گرفت

مرغ دل آماده ی پرواز شد

تن به طرب آمد و جولان گرفت

باز هم آيينه ی صد پاره را

دست تو انداخت و دامان گرفت

ايستاده ام

 

در آستانه ی در

ايستاده ام

در آستانه ی سؤال

در ظلمتی زلال

در آستانه ی در

ايستاده ام

 

از خيمه ی خيال خودم

پرکشيده ام

بر باره ی بلند خدا

سر کشيده ام

در آستانه ی در

ايستاده ام

احساس می کنم

چيزی نديده ام

جزظلمتي زلال .

      

پرنده ی سپيد

 

از هبوط سجده های راستين سرو ها

به دره ی دروغ و  امتثال

با عروج بادبادک غرور

تا به پله ی فنا

دست های تشنه ی زمينيان

دعا به لب

غنوده اند

 

اين زمينيان مست تشنگی

به انتظار وعده ی خوشی

نشسته اند :

تابشی

ز جنس نور آفتاب

جوششی

برای پاک کرد رنگ خون

زروی اعتراض و انقلاب

انتهای رنج و ظلم و بندگی

مرگ مرگ

 

چشم های خسته را

برای ديدنش

برای ديدن

پرنده ی سپيد

وساحل اميد

فارغ از هجوم موج

فارغ از هجوم باد

غافلانه بسته اند .

آفتاب

آفتاب

 

 

ای آفتاب مشرق عرفانيم بيا

ای آشنا به گريه ی پنهانيم بيا

«امشب به سيل اشک ره خواب مي زنم»

ای دل قسم به عشق که طوفانيم بيا

ای سايه سار سرد ترحم کرانه گير

پايان فصل زرد پريشانيم بيا

خواهی شکسته آينه ها را شکسته تر؟

ای انتهای ظلمت انسانيم بيا

دل ها فريب خورده از اين دشت پر سراب

ای جويبار جاری قرآنيم بيا

از اين سران سر به گريبان سر به زير

من شرم می کنم به مسلمانيم بيا

 

زمانه

 

زمان

زمانه ي نيرنگ است

جواب آينه ها

سنگ است

كجايي اي همه ي بودم

سرود لحظه ي موعودم

دلم

دلم

به خدا تنگ است ...

از روز های دور

 

از روز های دور

چون موش های کور

دور از سرور و نور

دهليز های تنگ تفکر را

همچند جسم خويش

فقط

حفر کرده اند

 

از روزهای دور

چون سنگ مانده اند

سرد و سياه و سخت

چون جغد خوانده اند

وارونه

کاخ را

وز هم گسسته اند

با چشم های خويش

ابعاد خاک را

 

از روز های دور

دور از سرور و نور

«چون برگ بی درخت»

افتادن و سقوط

را پيشه کرده اند

در تنگ گور خويش

_ تن _

ريشه کرده اند .

باید

بايد...

 

اين راه را

کوتاه بايد کرد

اين راه را کوتاه

وين راهيان را نيز

آگاه بايد کرد .

 

تا مرگ باد ديگری

طومار تار زندگانی را

در هم

نپيچيده است

تا تاک خوش باشی و خوش بختی

در اين عالم

نخشکيده است

« طرحی دگر در پرده ی ديگر

بايد بر اندازيم »

 

« جانان من بر خيز »

در ساغر هستی

يک جرعه زان می ريز

تا واژگون سازد

اين خاک

اين خاکستر غم را

وز آن بيفرازد

کاخ سعادت را .

چراغ خدا

چراغ خدا

 

 

نه برق نگاهی

نه اشکی

نه آهی

الهی!

الهی!

چه سرد است وسنگين

چه تاريک و تار است

از اين تيرگی ها

ملولم

ملولم

 

بيافروز يارا

چراغ چگونه

چراغ چرا را !

چراغی که روشن

کند راه ما را

 

بيافروزيارا

چراغ خدا را .

صدا

صدا

 

 

صدا

    صدای عبورکدام قافله بود ؟

    که در نوای عبورش

                           هزارويک

                                     گله بود .

 

صدا

    صدای رسيدن

                     نبود

                          رفتن بود .

صدا

    صدای شکستن

                      صدای  فاصله بود .