بغض
شب بود و بغضي درگلويم جار می زد
در دل سکوتش آرزو را دار می زد
در وسعت پنهان دل طوفانی از هجر
امواج خون بر زورق دلدار می زد
تنهايي محضی درآن تاريکی ژرف
آتش به دل چون حمله ی تاتار می زد
دور از نگاه سايه هاي بی ترحّم
پروانه ای خود را به شطّ نار می زد
در دور دست انتظار فصل پنجم
مرغی خودش را بر در و ديوار می زد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۹ ساعت 1:10 توسط محمد کرامتی
|