ايستاده ام
در آستانه ی در
ايستاده ام
در آستانه ی سؤال
در ظلمتی زلال
در آستانه ی در
ايستاده ام
از خيمه ی خيال خودم
پرکشيده ام
بر باره ی بلند خدا
سر کشيده ام
در آستانه ی در
ايستاده ام
احساس می کنم
چيزی نديده ام
جزظلمتي زلال .
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 1:20 توسط محمد کرامتی
|