مژده
که عمر سنگ
سر آمد
گل های رنگ رنگ
در آمد
که عمر سنگ
سر آمد
گل های رنگ رنگ
در آمد
نوروز
يكي از آداب و رسوم و آيين هايي كه در داستان سمك عيار به آن اشاره شده، مراسم نوروز است. اين آيين در بين مردم اكثر سرزمين هاي داستان مرسوم است و در طي داستان به آداب و رسوم آن به شكلي جسته و گريخته اشاره مي گردد. طبق آن چه در كتاب آمده هنگام فرا رسيدن نوروز پادشاه از قلعه و قصر خارج مي شود و بيرون از قصر خيمه و خرگاه زده و بر تخت سلطنت مي نشيند:
«مگر آن روز كه اينان درآمدند نوروز بود. شاه به رسم نوروز بيرون آمده و در بيرون از قلعه خيمه و خرگاه زده بود و بر تخت سلطنت نشسته.»[3/192]
در شهر چين چنان مرسوم است كه در هنگام نوروز به مكاني به نام «باغ نوروزي» مي روند و به عيش و عشرت مي پردازند:
«چون نوروز رسيد و دختر شاه مه پري به باغ نوروزي رفت و با دختران به عيش و عشرت مي بود.»[1/30]
از آداب و رسوم نوروز در اين كتاب به عيدي گرفتن و عيدي دادن تحت عنوان «نوروزي طلبيدن» اشاره گرديده است؛ به صورتي كه
«روزي روح افزاي در صحبت مه پري بود و به عيش مشغول بودند. در اثناي سخن مه پري بر سبيل مزاح از روح افزاي نوروزي طلبيد. روح افزاي مجال سخن يافت و گفت اي شاه خوبان، به نوروزي از براي تو كنيزكي خريده ام و پرورده ام كه نادرة زمان و سحرة جهان است.»[1/30]
پادشاهان، پهلوانان و اميران در نوروز به تخت مي نشينند و گويا بزرگان كشور براي آنان نوروزي مي آورند، مانند گورخان كه پس از جمع كردن نوروزي آن را به گنج خانه مي نهد.
«گفت كس بدين جاي نمي آيد مگر هر سال روز نوروز چون به نوروزي بنشيند شاه گورخان، آنچه به نوروزي بياورند در شب به اين جايگاه آوردند.»[2/438]
«كشتي گرفتن و آزمايش» از آداب و رسوم ديگر نوروز است كه در داستان به آن اشاره شده است. به شكلي كه پهلوانان بزرگ ـ احتمالاً در حضور شاه ـ در اين روز دست در كمر يكديگر زده و زور آزمايي مي كرده اند:
«پهلواني بود نام او گيل سوار بر پاي خواست و خدمت كرد. شاه او را آفرين كرد، گفت اي بزگوار شاه، ترا معلوم است كه مرا با قطران بسيار خصومت افتاده است از بهر مردانگي، بسيار با هم افكنده ايم و در نوروزها كه پهلوانان با هم آزمايش كنند در ميدان من و قطران با هم كوشيده ايم و كس مظفر نشد. با هم بسنده نيامديم و به هر وقتي گفتي من مردانه ترم از پس من خود را ستودي.»[1/107-106]
البته در داستان سمك عيار فقط به وجود اين آداب و رسوم در ميان خانوادهي شاهي و در نزد پادشاهان و پهلوانان اشاره شده است و در هيچ جا به حضور مردم عادي و نحوهي برخورد آن ها با مراسم نوروز و آداب و رسوم آنها اشاره نگرديده است.
هنوز
روح باران خورده ي صبح بهارانـي هنـوز
عاشـق تك واژه هاي نـاب بارانـي هنـوز
گرچه داري در درون سينه اندوهي نهان
باز هـم آن سرو خندان خرامانـي هنـوز
« آتش افروخته دربيشه ي انديشه اي »
زين قبـل دلگـرمي انبوه يارانـي هنـوز
معنـي والاي عشقـي و وليـكن از ازل
راز سر پوشيده ي چاه زنخدانـي هنـوز
آسمـان آرزو هـاي مـرا زيبـا تـريـن
هم چنان خورشيد تابان درخشاني هنوز
ای بهار
خارهای اين ديار
روزگاري است
خواب خيس برف و باران
ديده اند
کودکانش
جای گل
سنگ خارا
چيده اند
آرزوی روزهای آبی آينده را
روزهای شادمانی
خنده را
تا لب گور
باخود برده اند
مرده اند
ای بهار
در هوايت
بي قرارم
بی قرارم
بی قرار .
بيا ای دل
بهارم باش
شکوفهْ ی
آبدارم باش
دراين شب های ظلمانی
زمستانی طولانی
چراغ
شام
تارم باش
هوا سرد است
سرد آری
چه بی انگيزه می سوزم
چه بيگانه
پس و پيشم
فقط تن ها
فقط
من ها
چه تلخ است
ای خدا !
آيا ؟
مرا راه گريزی هست
از اين زندان وانفسا
از اين هرگز
از اين حتا
چه تقدير نگونی
سرنگون بادا .
ابر های مانع
ابر های هایل
ابر های سترون
ابر هایی که فقط
در گذرند
« ابر های خسیس »
ابر هایی که زمین را می نگرند.
حسرت ديدار ياران خيالي مي كشم
ناله هايي از سر آشفته حالي مي كشم
خواب مي بينم كه در خشك كوير سوزناك
باز هم تصويري از يك چاه خالي مي كشم
روزگاري هست در حبس خزان افتاده ام
نقش گل هاي بهاري روي قالي مي كشم
وقتي از ديدار مي گويي سخن در ديده ام
شعر هايي ناب با اشكم ز لالي مي كشم
در نهان سينه نقش عشق را با ياد دوست
لا يـزال لا يـزال لايـزالـي مـي كشم
دلم گرفته از اين جا، ازاين هبوط نهانی
از اين سقوط معانی، از اين خدای زبانی
از اين سلام فلانی، سلام ما برسانی
از اين غم همگانی، از اين همه نگرانی
از اين سعادت ننگين، از اين عبادت رنگين
از اين خيانت سنگين، از اين دروغ پرانی
زمان، زمانه ی رنگ است و قرن، قرن دورويی
سکوت کرده زبان ها به ذمّ شعبده خوانی
به هرچه می نگری منتهی شده به تباهی
به هرکه می نگری تيره دل تر و سرطانی
ميان ماندن و رفتن، به گل نشسته دل من
بگير دست دلم تا از اين ميان برهانی
آسان تر
انسان
آسان تر از هميشه
در اين ايّام
آسان تر از هميشه
و بي هنگام
خود را
فريب مي دهد
به خواب هاي طلايي
خود را
فريب مي دهد
به سيب هاي خيالي.
شبي كه آتش
شبي كه تنها
شبي كه شيدا
شبي كه در كنج دل
نشستم
شبي كه عاشق تر از هميشه
شبي كه آرام و
بي بهانه
شبي كه از عمق دل
شكستم
شبي كه
آتش به جانم افتاد
مهر 87