بارش باران
بارش باران
غم ز شکر خند تو پايان گرفت
دل متلاطم شدو طوفان گرفت
بغض گلو گير به ناگه شکست
برق زد و بارش باران گرفت
سيل سرشک از رخ گل گون روان
گشت و ره چاک گريبان گرفت
صبح شد و عشق ز هر سو بتافت
دشت عدم ناک دلم جان گرفت
مرغ دل آماده ی پرواز شد
تن به طرب آمد و جولان گرفت
باز هم آيينه ی صد پاره را
دست تو انداخت و دامان گرفت
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان ۱۳۸۸ ساعت 20:10 توسط محمد کرامتی
|