باده ی در باده
باران زد و باران زد و باران زد و باران
با یاد تو افتاده ام ای شور بهاران
ای رونق هر باغ و بهار ، ای غزل ناب
گل کن که گلستان شود این آتش پنهان
ای آتش افروخته در بیشه ی هستی
آیینه ی اندیشه نما آیه ی تابان
تقدیر من این نیست ، مگر بودن و ماندن
در سایه ی سوزان تو ای سرو خرامان
اندوه جهان در دل خود داری و اما
غم های جهان جمله ز دست تو گریزان
در حسرت دیدار تو امروز چنانم
گه گریه ی خندان شده ، گه خنده ی گریان
در ساغر هستی رخ زیبای تو پیدا
ای باده ی در باده و دریای خروشان
تا خضر خیالت رسد از راه خرامان
باران زد و باران زد و باران زد و باران
اردیبهشت96