شعر تازه
شعر تازه
باز نصف شب شد و خواب از سرم پريد
قطره ای زجنس شعر روی گونه ام چکيد
باز هم پرنده ی خاطر مشوشم
سوی آسمان دور دست بی کران پريد
لحظه ای فقط ، فقط درميان هست و نيست
از فضای پر هياهوی زندگی رهيد
درکنار جوی آب ، روی شاخه سار بيد
فارغ و رها ز غم ، شعر تازه ای کشيد
شعری از شعور و شور ، شعری از سرور و نور
شعری از هميشه دور ، با رديفی از اميد
ناگهان هوا شکست ، باد هرزه ای وزيد
دست تيره ای رسيد ، شعر تازه را دريد
+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 22:33 توسط محمد کرامتی
|