شعر تازه

 

باز نصف شب شد و خواب از سرم پريد

قطره ای زجنس شعر روی گونه ام چکيد

باز هم پرنده ی خاطر مشوشم

سوی آسمان دور دست بی کران پريد

لحظه ای فقط ، فقط درميان هست و نيست

از فضای پر هياهوی زندگی رهيد

درکنار جوی آب ، روی شاخه سار بيد

فارغ و رها ز غم ، شعر تازه ای کشيد

شعری از شعور و شور ، شعری از سرور و نور

شعری از هميشه دور ، با رديفی از اميد

ناگهان هوا شکست ، باد هرزه ای وزيد

دست تيره ای رسيد ، شعر تازه را دريد