آرزو

 

می وزد در دلم سايه ای سرنگون

می زند سر به ساحل کنون موج خون

می دود آشنا در خيالم رها

خاطرات غم واژگون ، واژگون

می زند بر دلم ، می خزد در گلم

می زدايد ز دل رنگ و زنگ سکون

خسته ام ، خسته از خواب و آسودگی

آرزو می کنم جرعه ای از جنون