آرزو
می وزد در دلم سايه ای سرنگون
می زند سر به ساحل کنون موج خون
می دود آشنا در خيالم رها
خاطرات غم واژگون ، واژگون
می زند بر دلم ، می خزد در گلم
می زدايد ز دل رنگ و زنگ سکون
خسته ام ، خسته از خواب و آسودگی
آرزو می کنم جرعه ای از جنون
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ ساعت 21:39 توسط محمد کرامتی
|