داستان سمک و قطران
باز نويسي داستان سمک عيار
(داستان سمک و قطران)
خورشيد شاه دستـور داد لشکر برای جنـگ آماده شوند ، صدای طبل و شيپور جنگی بلند شد ، جنگ جويان زره های فولادی خود را بر تن کردندو روی به ميدان جنگ نهادند . از آن جانب قـزل ملک وقتی صدای طـبل های جنگی را شنيد ، دستور داد تا سپاهـيان آماده ی نبرد شوند . به اين ترتيب از هر دو طرف ، سپاهيان برای نبرد صف کشيدند ، پياده نظام لشکر خورشيد شاه به پيشروی سمک عيار و پياده نظام لشکرقزل ملک که تعدادشان به سه هزار نفر می رسيد ، رو در روی هم قرار گرفته و نبرد را آغاز کردند و بر اثر اين رويارويي دويست نفر از دو طرف کشته شدند ؛ در اين هنگام نقيبان دو لشکر به ميـدان جنگ آمده و جنگ را متوقّف کردند و دو لشکر را از هم جدا کرده و سواران جنگی را به ميدان نبرد فرا خواندند .
از لشکر خورشيد شاه فرخ روز در حالی که بر اسبی باد سير سوار شده بود به ميدان جنگ آمد ، در ميدان جنگ جولانی تمام عيار داد و هماورد خواست . از لشکر قـزل ملک سواری به نام شاهان در حالـي کـه خود را به چهارده نوع سلاح مجهّز کرده بود ، به سوی ميدان جنگ تاخت و رو در روی فرخ روز قرار گرفت و فرياد زد :
از کدام تبار هستی و اصل و نسبت چيست ؟ پاسخ بده تا اگر در خور من باشی ، با تو نبرد کنم و اگر نه باز گردم تا خود خورشيد شاه به ميدان جنگ بيايد .
فرخ روز فرياد زد : ای فرومايه ، تو چگونه جرأت می کنی و نام خورشيد شاه را بر زبان می آوری ، در حالی که خورشيد شاه هزاران پاسبان و نگهبان مانند شاه تو دارد ؟ من بنده و غلام خورشيد شاه ، فرخ روز ، هستم . می جنگيم ت ا ببينم چند مرده حلاج هستی .
ناگهان دو پهلوان به يک ديگر حمله کردند ، ابتدا با نيزه با هم نبرد کردند تا اين که نيزه هايشان شکسته شد . هر دو پهلوان دست به شمشير بردند ، در نبرد با شمشير هر دو مهارت کامل داشتند ، امّا عاقبت فرخ روز ضربه ی شمشير محکمی به شاهان زد و او را به دو نيم کرد ، چنان که غريو شادی از لشکر گاه خورشيد شاه برخاست . سواری ديگر از لشگريان قزل ملک به ميدان آمد که فرخ روز او را نيز از ميان برداشت ، پس از آن تا چهل پهلوان به مصاف فرخ روز آمدند که همه بر زمين زد تا اين که ديگر از پهلوانان قزل ملک کسی نتوانست به ميدان برود .
قزل ملک گفت : هنوز ابتدای جنگ است و شما اين گونه می جنگيد ؟سلاح جنگ و کارزار مرا حاضر کنيد که اين کار را بايد خودم تمام کنم ؛ از اسب پياده شد که زره بر تن کند و مهيّای رفتن به ميدان جنگ شود که قطران پهلوان تعظيم کرد و گفت : ای شاهزاده بنده به مصاف می روم ، تا وقتي که بندگان و چاکران در خدمت هستند خيال شاهزاده بايد راحت باشد .
قطران پس از گفتن اين سخنان به سرعت به سوی ميدان جنگ تاخت . خورشيد شـاه از قلب لشکر خود هيبت و شکوه قطـران را ديد ؛ پهلوانان گفتند : ای شاهزاده ،
فرخ روز را از ميدان جنگ فرا بخوان زيرا که قطران را در ميدان جنگ با هزار مرد جنگی برابر دانسته اند .
خورشيد شـاه دل تنگ شد ، با خود گفت : اگر فـرخ روز را از ميدان جنگ باز گردانم لشکريانم دل شکسته می شوند و می ترسند و اگر فرخ روز را در ميدان جنگ رها کنم می ترسم که آسيبی به او برسد ...