باید

بايد...

 

اين راه را

کوتاه بايد کرد

اين راه را کوتاه

وين راهيان را نيز

آگاه بايد کرد .

 

تا مرگ باد ديگری

طومار تار زندگانی را

در هم

نپيچيده است

تا تاک خوش باشی و خوش بختی

در اين عالم

نخشکيده است

« طرحی دگر در پرده ی ديگر

بايد بر اندازيم »

 

« جانان من بر خيز »

در ساغر هستی

يک جرعه زان می ريز

تا واژگون سازد

اين خاک

اين خاکستر غم را

وز آن بيفرازد

کاخ سعادت را .

چراغ خدا

چراغ خدا

 

 

نه برق نگاهی

نه اشکی

نه آهی

الهی!

الهی!

چه سرد است وسنگين

چه تاريک و تار است

از اين تيرگی ها

ملولم

ملولم

 

بيافروز يارا

چراغ چگونه

چراغ چرا را !

چراغی که روشن

کند راه ما را

 

بيافروزيارا

چراغ خدا را .