حسرت
حسرت ديدار ياران خيالي مي كشم
ناله هايي از سر آشفته حالي مي كشم
خواب مي بينم كه در خشك كوير سوزناك
باز هم تصويري از يك چاه خالي مي كشم
روزگاري هست در حبس خزان افتاده ام
نقش گل هاي بهاري روي قالي مي كشم
وقتي از ديدار مي گويي سخن در ديده ام
شعر هايي ناب با اشكم ز لالي مي كشم
در نهان سينه نقش عشق را با ياد دوست
لا يـزال لا يـزال لايـزالـي مـي كشم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 19:17 توسط محمد کرامتی
|