تقدير

 

بيا ای دل

بهارم باش

شکوفهْ ی

آبدارم باش

دراين شب های ظلمانی

زمستانی طولانی

چراغ

      شام

           تارم باش

 

هوا سرد است

سرد آری

چه بی انگيزه می سوزم

چه بيگانه

پس و پيشم

فقط تن ها

فقط

من ها

چه تلخ است

ای خدا !

آيا ؟

مرا راه گريزی هست

از اين زندان وانفسا

از اين هرگز

از اين حتا

چه تقدير نگونی

سرنگون بادا .