تقدیر
تقدير
بيا ای دل
بهارم باش
شکوفهْ ی
آبدارم باش
دراين شب های ظلمانی
زمستانی طولانی
چراغ
شام
تارم باش
هوا سرد است
سرد آری
چه بی انگيزه می سوزم
چه بيگانه
پس و پيشم
فقط تن ها
فقط
من ها
چه تلخ است
ای خدا !
آيا ؟
مرا راه گريزی هست
از اين زندان وانفسا
از اين هرگز
از اين حتا
چه تقدير نگونی
سرنگون بادا .
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 19:42 توسط محمد کرامتی
|