«آسمان»

فکر بزرگی را اندر سر داشت

ناگهان

«بار امانت» برداشت

«نتوانست کشید»

شانه اش را ترکی حادث شد

لاجرم

گردن آدم انداخت .

«آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند» حافط